تبليغاتX
شهر فرنگ

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

شهر فرنگ
آرشیو

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

دی 1386

____________________
مطالب اخیر

گردو

من که نخواستم

خدا قیصر و پدر و مادر همسایشو بیامرزه و نگه داره

عشق

خییییییییییییییییار

تغییر هم همینجوریه

اینم روزیه شماست دیگه.چه میشه کرد

خداجون شکرت خدا

آره دی

____________________
لینک ها

كاخ آرزوها

نظر مشاور

سهل ممتنع

نگار من كه به مكتب نرفت و ...

بهترين عكسها

پشت ديوار دلش

روز نوشته هاي من

آداب معاشرت

سلام خدا

فرفی نمیکنه تو بری یا اون بیاد مهم چیز دیگه ایه.....

استقلالي

هدايت نيكان

فرشته

داش ابرام

روز نوشته

Never walk alone

ی ی ی

گنج

فامیل تارا

____________________
امکانات

RSS 2.0

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی

سه شنبه چهاردهم مهر 1388

گردو

 

اون یکی سنگَ رو هم بده " شاید بخوره ! برو بابا تو هم حوصله داری یا ! جون من " این آخریشه. اونجا شیشه خورده ریخته " نمی تونم برم" ای خدا چی بگم از دست این مردم بی فرهنگ " آخه تو کوه مگه  جای شیشه ی دلستر شیکوندنه! ! بیا " بیا " مثل اینکه قرار نیست ما امروز اینجا گردو بخوریم . من میرم پایین یه چُرتی تو سایه بزنم " تو هم هر وقت روت کم شد بیا . . . ! ه هه هه اِ  اِ . . . اِ افتاد افتاد بگیرش " الآن آب می بَرَدِش . افتاد تو آب ؟ آره " اما پوستش ! پس خودش کجا رفت ؟ . . .   ایناهاش " جلو پای من " بالاخره روی درخت گردو  رو کم کردی " بسه دیگه بیا پایین بخوریمش . به به چه گردویی. میگم روی اون درخته چند تای دیگه هم هست " بریم ؟؟! خیلی خب ما که خوابمون نبرد حداقل شاید گردو گیرمون بیاد . من میرم بالای درخت " نه نه دیوونه. با این چوبه می زنیم بیاُفتن . دو " سه " چهار " پنج " شیش " هفت " هشت " نُه ! چند تا شد؟ نُه تا . خب بذار یکی دیگه هم بِکَنم . نه " نمیخواد " بیا همینا رو می خوریم . می گم میخوای یه چندتایی هم ببریم پایین کوه ؟ نهَََََََ بابا خودمون میخوریمشون " به به " چه گردوهایی.

آره دیگه این شد که خودمون همه ی گردوها رو خوردیم " خوردیمو از طبیعت لذت بردیم.

 

واقعا جاتون خالی بود . . .

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388

سازم تورا؛ نازم تورا 

درجا‍ی دل اندازم تورا

سوز‍ی زنی؛ ساز‍ی زنی

چنگی به جانم درزنی

خواهم تورا؛ بوسم تورا

پروانه درآتش زنی

رخسار نوگل؛ گیرم تورا

نرگس تمنا؛ خوانم تورا

گرشعله خیزد ازجگر

چون لاله خیزد از دلم

ملك سلیمانت كنم

پادشه دلم كنم

 

 

از مجموعه دفتر بي‌خط

 

 

شاعره: سميه محمدقلي

شنبه هفتم شهریور 1388

من که نخواستم

 

بدين وسيله من رسما" از بزرگسالی استعفا ميدهم و مسووليت های يك كودك هشت ساله را قبول ميكنم.
می خواهم به يك ساندويچ فروشی بروم و فكر كنم كه آنجا يك هتل ۵ ستاره است.
می خواهم فكر كنم كه شكلات از پول بهتر است،چون ميتوانم آن را بخورم.
می خواهم زيبر يك درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم.
می خواهم درون يك چاله آب بازی كنم و بادبادك خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم،وقتی همه چيز ساده بود،وقتی داشتم رنگ ها را،جدول ضرب را و شعر های كودكانه را ياد می گرفتم،وقتی نمی دانستم كه چه چيز هايی نميدانم و هيچ اهميتی هم نمی دادم.
می خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب و هستند.
می خواهم ايمان داشته باشم كه هرچيزی ممكن است و ميخواهم كه از پيچيدگی های دنيا بی خبر باشم .
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،نميخواهم زندگی من پر شود از كوهی از مدارك اداری،خبر های ناراحت كننده،صورت حساب ، جريمه و...
می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم،به يك كلمه محبت آميز،به عدالت،به صلح،به فرشتگان،به باران،به...
اين دست چك من،كليد ماشين،كارت اعتباری و بقيه مدارك،مال شما.
من رسما از بزرگسالي استعفا ميدهم

چهارشنبه چهارم شهریور 1388

خدا قیصر و پدر و مادر همسایشو بیامرزه و نگه داره

 

 

اي شما!
اي تمام عاشقان هر كجا!
از شما سؤال مي كنم:
نام يك غريبه را
در شمار نامهايتان اضافه مي كنيد؟
يك نفر كه تا كنون
ردپاي خويش را
لحن مبهم صداي خويش را
شاعر سروده هاي خويش را نمي شناخت
گرچه بارها و بارها
نام اين هزار نام را
از زبان اين وآن شنيده بود
يك نفر كه تا همين دو روز پيش
منكر نياز گنگ سنگ بود
گريه گياه را نمي سرود
آه را نمي سرود
شعر شانه هاي بي پناه را
حرمت نگاه بي گناه را
و سكوت يك سلام
در ميان راه را نمي سرود
نيمه هاي شب
نبض ماه را نمي گرفت
روزهاي چارشنبه ساعت چهار (میگن سید ها چهارشنبه ها قاط میزنن راسته؟)
بارها شماره هاي اشتباه را نمي شناخت
اي شما!
اي تمام نامهاي هر كجا!
زير سايبان دستهاي خويش
جاي كوچكي به اين غريب بي پناه مي دهيد؟
اين دل نجيب را
اين لجوج دير باور عجيب را
در ميان خويش
راه مي دهيد؟

قیصر امین پور

سلام

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

عشق

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال، عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است، دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد، عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد، دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند، عشق طوفانی و متلاطم است، دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت، عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست، دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد، عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند، دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد، عشق یک فریب بزرگ و قوی است، دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق، عشق در دریا غرق شدن است، دوست داشتن در دریا شنا کردن، عشق بینایی را می گیرد، دوست داشتن بینایی می دهد، عشق خشن است و شدید و ناپایدار، دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار، عشق همواره با شک آلوده است، دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر، از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم، از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر، عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند، دوست داشتن جاذبه ای در دوست، که دوست را به دوست می برد، عشق تملک معشوق است، دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست، عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند، دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند، در عشق رقیب منفور است، در دوست داشتن است که: ”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”، عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند، و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید، و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد، دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است، یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست.

سلام

یکشنبه هجدهم مرداد 1388

خییییییییییییییییار

معروف است كه آخرين پادشاه مستبد و بيدادگر ايران محمد عليشاه قاجار بود كه مي خواست سلطنتش مطلق العنان باشد و در كارهاي ناروايش كسي چون و چرا نكند .
براي همين مقصود بود كه مجلس را به توپ بست و دشمنان عقيدتي خود را تا آنجا كه دست يافت ، از بين برد و بر مسند استبداد و خودكامگي نشست . با اينكه محمد عليشاه در اين جنگ فتح كرد ولي فتحش كامل نبود . زيرا نتوانست تمام دشمنان ، خلاصه دونفر از ايشان را به چنگ بياورد و از اين حيث ، سخت دلتنگ بود.
اين دونفر يكي مرحوم تقي زاده و دومي امير حشمت ( ابوالحسن نيساري ) بودند .
محمد عليشاه تقي زاده را يكي از موسسين مشروطيت ايران ، خلاصه انقلاب هاي آذربايجان مي دانست . اما عدوات و كينه اش نسبت به امير حشمت بدين جهت بود كه آن مرحوم روزگاري چه در تبريز و چه در تهران يكي از روساي كشيك خانه محمد عليشاه بود كه پس از مشاهده كارهاي نارواني شاه از درباره روي گردان شده و به مشروطه طلبان گرويد بود . روز بمباران مجلس هم خود و كسانش تا آخرين فشنگ جنگ كرده و عاقبت هم به چنگ دولتيان نيفتاده بودند .
محمد عليشاه پس از غلبه به مشروطه خواهان همواره در نهان و آشكار افسوس مي خورد كه نتوانست به اين دشمن ( امير حشمت ) دست يابد و كارش را بسازد . گويي آرزويي جز سر امير حشمت و تقي زاده نداشت . يكي از خلوتيان محمد عليشاه تعريف مي كرد كه شاه حتي در مجالس بزم و عيش هم از فكر اين دو تن غافل نبوده .....!
گاهي اوقات كه خود وخلوتيانش همه از باده ناب بر سر نشاط مي آمدند ، ناگهان شاه به ياد اين دو دشمن ديرين مي افتاد و چون دستش به آن ها نمي رسيد از راه دور انتقام مضحكي مي كشيد (!) بدين صورت كه خياري به يك دست و كاري به دست ديگر مي گرفت ، بعد يكي از نديمان را صدا كرده مي گفت : فلاني ببين . اين سر تقي زاده است و با گفتن اين سخن سر خيار را به يك ضريب ، قطع مي كرد و به دور مي انداخت !
سپس خيار ديگري به دست گرفته همان كار را تكرار مي كرد و مي گفت : (( اين هم سر امير حشمت ! ))

نویسنده: نوید نقی گنجی

بد جوری گیر کردم به این میوه ها          

 

سلام


یکشنبه چهارم مرداد 1388

تغییر هم همینجوریه

 

داستان سیب زمینی

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت: که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید

پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟